با خشونت هرگز

سروده :وحید امینایی

...بچه ها لا ل شوید ،بی  ادب ها ساکت

...سخت آشفته و غمگین بودم ،به خودم می گفتم

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم می گیرند درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم ،ونخندم اصلا

تا بترسند و حسابی ببرند

خط کشی آوردم ، در هوا چرخاندم

مشق ها را بگذارید جلو؛ زود ، معطل نکنید

اولی کامل بود ،خوب

دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم

سومی می لرزید ، خوب گیر آوردم

صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف آن طرف نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه ؟

بله آقا اینجا...همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه ی بد

به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند ...مانوشتیم آقا

باز کن دستت را ،  خط کشم با لا رفت ،خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم ، ناله ی سختی کرد


گوشه ی  صورت او قرمز بود

هق هقی کرد و سپس ساکت شد

همچنان می گریید ، مثل شمعی آرام بی خروش و ناله

ناگهان حمد اله در کنارم خم شد

زیر یک میز کنار دیوار ؛ دفتری پیدا کرد

گفت آقا ایناهاش دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم؛ بر دلم آتش زد

سرخی گونه او به کبودی گروید

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و شرمنده ،دل نگران

منتظر ماندم من ؛ تا که حرفی بزنند ،شکوه ای یا گله ای

یا که دعوا شاید ، سخت در اندیشه آنها بودم

پدرش بعد سلام ،گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما

گفتمش :چی شده آقا رحمان

گفت : این خنگ خدا ،وقتی از مدرسه برمی گشته ،به زمین افتاده

بچه سر به هوا با که دعوا کرده ،قصه ای ساخته است

زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده است

درد سختی دارد میبریمش دکتر،با اجازه آقا ...

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم

من شرمنده معلم بودم

لیک این کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد، بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم ، او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت ،آنچه من از سر خشم ، بر سرش آوردم

عیب کار از خود من بود نمی دانستم

من از آن روز ، معلم شده ام

بعد از آن هم دیگر ،در کلاس درسم

نه کسی بد اخلاق نه کسی تنبل بود

همه ساکت بودند، تا حدود امکان درس هم می خواندند

او به من یاد آورد ؛این کلام از مولا(ع):

که به هنگامه خشم

نه به فکرم تصمیم

نه به لب دلسوزی

نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید گرهی بگشایم

با خشونت هرگز.


موضوعات مرتبط: آیات واحادیث ،جملات زیبا و شعر

تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ | 11:20 | نویسنده : گلزار آذران |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.